تبليغاتX
خاطره های بارانی

خاطره های بارانی

خوشبختی

خوشبختي ،

 واژه تزئيني گذران عمر است ، كه در پايان زندگي همچون آرزو هاي محال با خود به گور مي بريم .

شاید هم خوشبختی عشق باشد .


عشق حقیقی هم به وصال منجر نمی شود ...




نوشته شده توسط مریم در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 22:12 | لینک ثابت |

خسته ولی امیدوار

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمدم

انگار صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام

انگار هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام.

خسته ام آنقدر خسته ام که حتی نام خود را هم فراموش کرده ام

و هیچ یادم نیست که برای اولین بار کدام گل را بوییده ام.

من شکل سنجاقکی راکه در کوچه ی کودکی بوسیده ام از یاد برده ام.

خسته ام انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست.

از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند گله مند.

خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم

و از کنارنفس های گرمت بی اعتنا بگذرم.

بگو چقدر به انتظار بشینم که زمان از من عبور کند

و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک فانوس هایم باشند؟

چقدر پیراهن کدرم را در چشمه ی آرزو ها بشورم و روی طناب دلواپسی پهن کنم؟

اگر شوق رسیدن به دست هایت نبود هیچگاه آغوشم را نمی گشودم

و اگر صدای گوشنواز تو نبود از گوشه ی تنهایی بیرون نمی آمدم.

اگر شوق دیدن چشمهایت نبود هیچگاه پلکهایم را بیدار نمی کردم

و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید معنای جهان را نمیفهمیدم.

من خسته ام اما نه آنقدر که نتوانم هرروز بربا شکوهترین قله ی

زندگیم بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم...

 


نوشته شده توسط مریم در پنجشنبه نهم مهر 1388 ساعت 9:54 | لینک ثابت |

تنهایی

ما عاشق هم بوديم،حسي که يه عادت نيست

از من که گذشت اما اين رسم رفاقت نيست

اين که منو از قلبت بي واهمه مي گيري

اين که منو ميبازي،دنبال کسي ميري

وقتي همه ي دنيات تنهايي و غربت بود

وقتي همه جا با تو احساس يه وحشت بود

کي با همه ي قلبش بغض شبتو وا کرد؟!

کي حال تو رو فهميد،کي با تو مدارا کرد؟!

باشه برو حرفي نيست،من از همه دلگيرم

حالا که دلت رفته،دستاتو نمي گيرم

ما هردو براي هم هر ثانيه کم بوديم

کسي جز تو نميدونه ما عاشق هم بوديم

 


نوشته شده توسط مریم در دوشنبه ششم مهر 1388 ساعت 15:28 | لینک ثابت |

دعا

پروردگارا
دست هايم را بگير و مرا براي تماشاي ستارگان محبتت به عرش ببر
مي خواهم آنها را بشمارم
دست هايم را بگير و درخشش قلب پاک لاله در آبي درياي ايثار را نشانم ده
مي خواهم پاکي قلبش را احساس کنم
و در آخر دست هايم را بگير و خانه قلبم را به من نشان ده
چون مي خواهم بر سر درش نام تنها معشوقم را حک کنم و بزرگ بنويسم
به نام آفريننده من وتو


نوشته شده توسط مریم در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 ساعت 11:32 | لینک ثابت |

منوی اصلی

صفحه نخست
آرشيو وبلاگ
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
عناوین مطالب وبلاگ

درباره ی وبلاگ


سلام به عزیزانی که منت بر چشم ما میگذارند ...
به وبلاگ خودتون خوش اومدین...
دوستتون دارم.
مریم

آرشیو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرین پست ها ی ارسالی

پیوند های روزانه

پیوند ها

امکانات


Powered by BLOGFA
طراحی شده توسط : یاس تم

کلیه ی مطالب این وبلاگ محفوظ می باشد. کپی برداری با ذکر نام منبع بلامانع می باشد.
طراحی شده توسط یاس تم